مهاجر

آن روز که تو

پیش از ظهر یک روز غیر تعطیل

دل به دریا زدی

و از اقیانوس گذشتی

و تمام قد خورشید

از نصف النهار تنت می گذست

منِ از همه جا بیخبر

در سایه سروهای نازک نارنجی پارک

شعری می زاییدم

برای بلوطیِ چشمان مهاجرت


حالا من کاج ها را دود می کنم

در پرسه غریبانه جاده های بلوطی

و توِ از اقیانوس گذشته

گوشت از ترانه گوش ماهی ها

و افسانه پری دریایی پر است

و دیگر شعر من

به چشمان مهاجرت نمی آید...


/ 0 نظر / 69 بازدید