کولی

کولی میگفت

همانکه پیچیده بود بر تنش

رخت دردمندی پر کنایه

چونانکه از سرزمینی دوردست رسیده از پرنیان آفتاب

و در نگاهش چیزی غرق و مبهم

سوار بر حباب

آمده از ناکجا آباد پدری

و آن دست های در قاب

چون نقش قالی که در تار و پود تنیده پیرزن بیماری

کولی می گفت

آری...

:_مثل قصه ی روزهای تکراری

و طالعی که بر قامت تکرار می بیند

...

دستهایم را بخوان کولی

و اشکی که رسیده به قاف آه بلندم

تو دلت گرم است

دست هایم را میدهم به ناز شستت

برایت می گویم،برایت میخندم

امروز کودکی ده ساله ام...




/ 1 نظر / 25 بازدید